سيد محمد باقر برقعى
715
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
رفته زمانهاى خوش و وقتهاى شادمان رفته * ز خود بيرون دويدنهاى طفلى يادمان رفته خروش زار ما را گوش شنوا نيست يا اينكه * اثر از ناله و تأثير از فريادمان رفته نمىدانيم ما تكليف خود ، طفلان نادانان * به مكتبخانه بنشانيده و استادمان رفته در اين ويرانسرا كس نيست تا احوالمان پرسد * اگر شيرينمان مردهست يا فرهادمان رفته ميان ما و اجداد سلف پيوند كو ديگر ؟ * كه مىداند چه بر آباء و بر اجدادمان رفته ؟ به خود مشغول و از حقّ بىخبر و ز حال آينده * مدير مركز انديشه و ارشادمان رفته تپان در خون خود آن نيمه جان مرغيم اندروا * كه با تير خطا افكنده و صيّادمان رفته پَرِ شوقى نمىداريم بهر سير در هامون * چو مرغان قفس كاشانه استعدادمان رفته پَرِ شوقى به پيرى وام كن « سرّى » دريغ از ما * ز خود بيرون دويدنهاى طفلى يادمان رفته حكايت پيچكى اندر بغل گل شكفت * گل نظر انداخته چيزى نگفت ميخك بىشرم ز روى عناد * خويش به دور كمرش تاب داد آن قدر افشرد كه گل سرد شد * چهرهء پررونق آن زرد شد برگ فروريخت ز زيبا قدش * هيچ شد آن جلوهء رعناقدش خم شده و چهرهء او تيره شد * ديدهء او تار شد و خيره شد گفت به خود جان مرا مىمكند * جان و من و آن مرا مىمكند اين همه از خويش نه بيگانه است * اين چه طريقيست در اين خانه است درد من از مجلسيان من است * اين چه نصيبيست كز آنِ من است هركه كه نزديكتر او بدتر است * مدّعى دين هله مرتدتر است گل ز سخن ماند و ز پا اوفتاد * پيچك هم رفت به چنگال باد ظالم و مظلوم به هم سوخته * هستى رفتهست و عدم سوخته طرفه دياريست زمين قديم * درد فراوان و دل از غم دونيم